پروفسور دکتر سید محمود حسابی در خاطرات خود می گوید :
روزی در آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی سئوالی مطرح کرد : استاد شما که از جهان سوم می آیید جهان سوم کجاست ؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا میکنم :
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش را آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.
گرچه همه سالهاي راهنمايي، متوسطه و نوجوانيام هيچگاه دانشآموز درسخوان و سر به راهي نبودم و حاشيههاي نوجوانيام در قياس با ديگر همکلاسيهايم اعتبار بيشتري از وظايف اصليام يافته بودند و اينک نيز مانند بيشتر مردم که حسرت ايام تلف شده خود را ميخورند، من نيز پشيمانم، اما بودند لحظات و ساعاتي که آن روزها برايم لذتبخش بودند و تا امروز نيز لذت وجد و احساس پاکي را که از آنها مييافتم، فراموش نکردهام.
از جمله کارها و سرگرميهاي من خواندن و مطالعه زندگينامهها و سرنوشت قهرمانان تاريخ ايران و جهان بود که گاه آنها را از کتابخانه عمومي شهيدم (ره) به امانت ميگرفتم و يا با اندک پول ماهيانهام خريداري ميکردم. شايد مهمترين دلايلي که مشوق من بودند، اول آنکه هر بار که با هر قهرماني که آشنايي مييافتم، با آن احساس همدلي ميکردم، در خيالپردازيهايم خود را به جاي آنها مينشاندم و تا مدتها همانند آنها بعضي حرکات و جملاتشان را تکرار ميکردم. دليل ديگر اين دلبستگي آن بود که اين قهرمانان دليل برتري من بر ديگر دوستانم بودند و من در هر مجلس و محفلي نام و شخصيت و تقدير آنها را به رخشان ميکشيدم و با اين کار برتري خود را به آنها ميفهماندم، بويژه آنکه آنگاه که بحث از نمره و مدرسه ميشد و من در آنها توفيقي نداشتم، مجبور بودم که بحث را به سمتي هدايت کنم که در آن تبحر داشتم و آن نقل زندگي بزرگان بود.
آنگونه که خصلت دوران نوجواني است، هر دمي را مجذوب و دلبسته شخصيتي بودم؛ شخصيتهاي بينالمللي مانند مادر ترزا با همه فداکاريهايش، گاندي و عدم خشونتش، مارتين لوتر کينگ، چهگوارا و… و شخصيتهاي ملي همچون نادرشاه افشار و اراده آهنينش، کاوه آهنگر، امام خميني، شهيد همت و… .
ويژگي مشترک اين افراد آن بود که همه عمرشان، بخشي از بدنشان و يا جانشان را فداي آرمانشان کرده بودند و اين براي نوجواني که فقط در فضاي «صفر و صد» تنفس ميکرد، وجدآفرين بود و شور و احساسات مرا برميانگيخت.
اينک سالها از دوران نوجواني من گذشته، در طي اين سالها بسياري از آن شخصيتهايي که برايم بت شده بودند و ادايشان را درميآوردم اعتبارشان را از دست دادهاند، حداقل اينکه ديگر برايم قهرمان نيستند. برخي از آنها نيز همانند موسوليني، هيتلر و… نه تنها قهرمان نيستند که منفور و مطرودند. با تمام اين اوصاف، گذشت زمان و تکامل عقلي هنوز هژموني و اعتبار برخي از آنها نه تنها پايان نيافته بلکه بر اعتبار آنها افزوده شده و هر روز بيشتر به بزرگي آنها واقف ميشوم. مهمترين اين شخصيتها شهيد دکتر مصطفي چمران است. دلبستگي من به چمران از آن جهت بود که او با اصالت دادن و ايمان به آرمانهايش همه چيز خود را از جمله ثمره سالهاي تحصيلش در آمريکا که ميتوانست براي وي نتايج و مواهب دنيايي قابل توجهي را به دنبال داشته باشد، زن و سه فرزندش تقريباً براي هميشه، دلبستگي عجيب او به مذهب شيعه حتي در سالهاي تحصيلش در آمريکا و در نهايت شرکت وي در آموزشهاي رزمي و چريکي بدون توجه به تفاوتهاي خود با ديگر همرزمان و چريکهاي تحت آموزش.
در زير تلاش ميشود تا با توجه به فراز و نشيبهاي زندگي شهيد چمران که گاه نسبتي با سياست پيدا ميکند به زندگي و «جهان زيست» آن بزرگوار اشارهاي نمايم و سياست دلخواه ايشان را نشان دهم.
2. در کشورمان شخصيتهايي هستند که تقديرشان تجليل و تحسين است؛ اما هيچگاه خوانده نميشوند. بيش از آنکه با افکار و آرايشان آشنا باشيم، نام و چهره آنها زينتبخش کوچه و خيابانهاي ماست. به درستي که تاريخ محصول کنش قهرمانان است و هيچ ملتي در تاريخ ماندگار نميشود، مگر آنکه بزرگاني مسير حرکت آن را تعيين کردهاند. ادامه حيات يک ملت نيز تنها در سايه تجديد خاطرات گذشته و تصوير جاودانهاي براي آينده مسير است. به علاوه اينکه مفاهيم متعالي چون عشق، وطن دوستي، آرمانگرايي و … به خودي خود بيمعنايند و تنها آنگاه معني مييابند که برخي با ايمان بدانها معنا ميبخشند.
باده از ما مست شد، ني ما از او عالم از ما هست شد، ني ما از او
دکتر مصطفي چمران از جمله مردان بزرگ و اهورايي است که در تاريخ ايران براي هميشه ماندگار خواهد بود. در دو دهه گذشته نام و سيماي محزون ايشان براي بسياري يادآور خاطرات سالهاي جنگ تحميلي بوده است، بعد از شهادتش، نامش را گرامي داشتهاند و بزرگترين بزرگراه پايتخت را به ياد ايشان نامگذاري کردهاند، اما به جرأت ميتوان گفت از معدود شخصيتهاي تاريخ معاصر است که کمتر به آرا و آرمانهايش پرداخته شده است. در چند سال گذشته حتي بحثهايي در باب گرايشهاي سياسي ايشان به چپ، يا راست، يا نهضت آزادي مطرح شده و به نظر ميرسد که مطرح کنندگان چنين مباحثي به خيال خود آن بزرگمرد را در يکي ار چارچوبها قرار ميدهند، بدون آنکه حتي يک بار زندگي و آثار محدود ايشان را مرور کرده باشند.
شهيد چمران فارغ الحصيل رشته فيزيک پلاسما از يکي از دانشگاههاي آمريکا (برکلي) بوده است، سالهاي تحصيل در آمريکا عملاً به دو کار مشغول بوده، يکي تحصيل علم و صرف وقت در آزمايشگاهها و ديگري برگزاري جلسات و گردهماييهاي مذهبي. بسيارند کساني که هنوز مراسم دعاي کميل چمران را به خاطر دارند، حتي ايشان در برههاي از زمان دست به ترجمه دعاي کميل ميزند تا استفاده از آن براي ديگران راحتتر باشد. خود نيز در يکي از مناجاتهايش گفته است:
«خدايا ميداني…. در آن روزگاري که طرفداري از اسلام به ارتجاع و قهقراگرايي تعبير ميشد و کمتر کسي جرأت ميکرد از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همهجا، حتي سرزمين کفر، علم اسلام را برميافراشتم و با تبليغ منطقي و قوي خود، همه مخالفين را وادار به احترام ميکردم و تو اي خداي بزرگ! خوب ميداني که اين فقط بر اساس اعتقاد قلبي من بود و هيچ محرک ديگري نميتوانست داشته باشد.»
بعد از اتمام تحصيلات عاليه، چمران امکان بهرهگيري از آخرين تجهيزات آزمايشگاهي در آمريکا همراه با بسياري از امکانات رفاهي ديگر را يافته بود، اما هيچ يک از اينها روح ناآرام او را راضي نميساخت. گذراندن يک دوره کامل جنگهاي چريکي در مصر که براي همه آناني که مقام و جايگاه علمي او را ميشناختند، غير قابل باور بود. عزيمت به لبنان و منطقه جبل عامل و تأسيس سازمان امل و در نهايت بازگشت به وطن پس از دو دهه، منجر به تحولات عظيم روحي و معنوي در وي شده بود.
از مصطفي چمران آثار زيادي جز تعدادي مناجات و کتب کوتاه بر جاي نمانده و همين تعداد اندک نيز مورد تحليل محتوايي دقيقي قرار نگرفتهاند. همانطور که آمد، زندگي ايشان سرشار از فراز و نشيبهاي بسياري بوده است؛ اما به جرأت ميتوان گفت، آنچه که در همه اين دوران و شرايط ثابت بوده، تلاش خالصانه و بيصبرانه ايشان براي تکامل گرفتن روح انساني و اوج گرفتن از اين دنياي خاکي و وصول به معشوق و لقاي اليالله بوده است.
تحليل محتوايي آثار چمران نشان از بيطاقتي، پشت پازدن به دنيا و مافيها، تلاش براي رسيدن به اوج اعلاي تکامل بشري که در گفتمان وي «شيعه تمام عيار علي شدن» است، ديده ميشود، شايد به اعتباري رومانتيسيستي هر عقبنشيني از آرمان را خيانت به آرمان و خود ميدانست. درست به همين دليل است که گاه اين رسالت در آمريکا محقق ميشود، گاه در جبل عامل و گاه در دهلاويه. مهم آن است که نبايد آرام گرفت، شايد همين الان هم ديرپا باشد، زودتر تنگه الله اکبر را بايد گرفت، بستان را بايد زودتر فتح کنيم، ما به تنگه چزابه نيازمنديم:
فرق است ميان آنکه يارش در بر با آنکه دو چشم انتظارش بر در
خواننده مناجاتهاي چمران چيزي جز اخلاص و ايمان نخواهد يافت. براي درک آنها ابتدا بايد پذيرفت و به آنها ايمان آورد، آنگاه دربارهشان انديشيد. براي چمران دنيا ميدان آزمايش است و خود را کسي ميداند که سوزي در دل و شوري در سر دارد.
او به واقع به تمام آنچه ميگفت باور داشت، باور داشت که انسان در رنج آفريده شده «لقد خلقنا الانسان في کبد» (بلد 4 )
«من اعتقاد دارم که خداي بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجي که در راه خدا تحمل کرده، پاداش ميدهد و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است که در اين راه تحمل کرده است… علي را بنگريد که خداي درد است… حسين را نظاره کنيد که در دريايي از درد و شکنجه فرو رفت… و زينب کبري را ببينيد که با درد و رنج انس گرفته است… درد روح را صفا ميدهد و آدمي را متوجه خود ميکند».
براي چمران معشوق نه در خاک که در افلاک بود و دنيا را بايد سه طلاقه کرد: «روزگاري گذشته که دنيا و ما فيها را سه طلاقه کردهام و از همه چيز خود گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و اين شايد مهمترين و اساسيترين پايه پيروزي من در اين امتحان سخت باشد».
اين فراز از مناجات چمران قابل تأمل است بويژه براي آنان که درصدد تعيين خطر مشي شهيد چمران هستند،ذکر خاطرهاي از ربابه صدر خواهر امام موسي صدر در اينجا براي فهم عبارت فوق راهگشا ميباشد:
«شهيد چمران طي سالهايي که در آمريکا بود، عاشق دختري ميشود که بعداً هم اسمش را عوض ميکند و پروانه ميگذارد. با او ازدواج ميکند و سالهاي بعد صاحب سه فرزند ميشود. چمران همسرش را راضي ميکند تا با او به مصر و بعد لبنان بيايد. آنها مدتي هم در لبنان با هم زندگي ميکنند، اما بعد از مدتي کاسه صبر همسرش لبريز ميشود. شايد تصور شود که چمران هم مثل هر مرد ديگري که در شرايط سخت مبارزاتي قرار گرفته و همسر و فرزندانش هم حاضر نبودند با او زندگي کنند، همه آرمانها را رها کرده و به دنبال خانواده برود، ولي او ترجيح ميدهد از زندگي شخصياش بگذرد. روزي که چمران خانوادهاش را به فرودگاه ميبرد، من همراهشان بودم. چمران در تمام طول مسير گريه ميکرد. يعني در نهايت عشقي که به همسر و فرزندانش داشت، آنها را ترک کرد. اما مسئله مبارزه آنقدر برايش مهم بود که راضي به اين جدايي شد. پس از مدتي همسر چمران تلاش کرد تا وي را وادار کند تا هر از گاهي به ديدن آنها برود، اما چمران گفت ديگر تمام شد. واقعاً دنيا را با تمام ويژگيهايش طلاق داد و ديگر هم سراغ آنها نرفت. اين نرفتن حتي بعد از انقلاب هم ادامه پيدا کرد. او به همسرش گفت: يا با ما بمان و به اين زندگي با تمام ويژگيهايش ادامه بده يا برو. بعد از مدتي فرزند پسرش در سواحل آمريکا غرق شد.»
دنيا براي چمران زنداني البته کوچک بود که ميبايستي در آن عاشقانه و بيصبرانه زيست. ميتوان وزير دفاع، معاون نخستوزير، يا وکيل مجلس بود، اما هيچگاه نبايد از عشق و رسالت اصلي غافل شد که همان وصال است:
کمتر از زره نئي، پست مشو عشق بورز تا به منزلگه خورشيد رسي چرخ زنان
در گفتار چمران اصالت با آن چيزي است که در طبيعت موجود نيست و به همين دليل در آخرين مناجات پيش از شهادتش گفته است:
«اي حيات! با تو وداع ميکنم، با همه زيباييهايت، با همه مظاهر جلال و جبروتت، با همه کوهها، آسمانها و درياها و صحراها، با همه وجود وداع ميکنم. با قلبي سوزان و غمآلود به سوي خداي خود ميروم و از همه چيز چشم ميپوشم… خدايا تو را شکر ميگويم که باب شهادت را به روي بندگان خالصت گشودهاي…»
شهيد چمران در سي و يکم خرداد 1360 پس از شهادت ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به جمع همرزمانش رفت و پس از تسليت شهادت شهيد رستمي گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر خدا ما را هم دوست داشته باشد، ميبرد»
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز تا خود او را زميان با که عنايت باشد
3. و اما بحثي که از ابتدا در پي پاسخ بدان بوديم و مقدمه طولاني از آن جهت ارائه شد تا گوشهاي از شخصيت آن بزرگوار نشان داده شود، آن بود که به راستي شهيد چمران در کدام يک از نظرگاههاي سياسي ميگنجد؟ اگر مصطفي چمران زنده بود و آنگونه که برخي مدعياند، در کدام يک از احزاب و گروههاي سياسي جاي داشت؟ آيا در اردوگاه چپ بود و دلبسته آزادي و جامعه مدني ميشد و يا در اردوگاه راست و اصولگرايي قرار ميگرفت و دغدغه عدالت اجتماعي داشت. هرچند که پيشبيني در اين باب مشکل است، اما با نگاهي به زندگي و منش چمران بويژه در مناجاتهايش ميتوان اطمينان داشت که وي در هيچ يک از گرايشهاي سياسي ـ اجتماعي ايران جاي نميگرفت.
چمران عارفي واصل و خاموش بود که بيش از اينکه در پي سياست عرفي باشد، دلبسته «سياست رومانتيک» بود، بيش از دغدغه خاک واقعاً در پي افلاک بود. آنگونه که از آثار چمران پيداست، وي نه مرد لحظات آرامش و سکون و دعواي زرگري، بلکه مرد لحظات رخداد و به قول هانري کربن در «زماني غير زمانها» سير ميکرد و به اين اعتبار پايان جنگ ميتوانست آغاز غربت او نيز باشد؛ چرا که از اين ديدگاه شعيه واقعي هميشه غريب است و در لحظات غيررخداد غريبتر.
چمران در دهه پنجاه با دکتر علي شريعتي هم دمخور بوده است و مرثيهاي که بر مزار وي خوانده شدت علاقه وي را به دکتر نشان ميدهد. شايد مهمترين وجه اشتراک شريعتي و چمران دلبستگي آنها به آرمان بيش از واقعيت بود. به نظر ميرسد که چمران احساس ميکرد علي شريعتي حرفهاي دلش را به گونهاي فنيتر بيان ميدارد. ابوذر، سلمان، زينب، حسين و علي مورد اشاره شريعتي بسيار جذاب و براي چمران دلانگيزتر مينمود.
در نهايت اينکه دکتر چمران را نميتوان در چارچوبهاي تحليلي رايج تفسير کرد و قالبهاي سياسي موجود، لباسهايي بس تنگ بر قامت ايشان است. شايد در صورت ادامه حيات آنگاه که آرمانهايش را در عالم واقع فراموش شده ميديد، آنگونه که سنت آرمانگرايان است، انزوا را پيشه ميکرد و تحقق واقعي آرمانها را در درون ميجست، چرا که به قول ملکالشعراي بهار «مملکت تنگ بود و مرد بزرگ».
چمران آنگونه که خود بيان ميکند، بايستي مس وجود خود را فراموش ميکرد تا به ياري کيمياي عشق، لقاي معشوق ميسر گردد و به درستي که او کيمياي عشق يافت و زر شد:
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا کيمياي عشق بيابي و زر شوي
حبيباله فاضلي
دانشجوي دكتري انديشه سياسي در دانشگاه تهران
![]() |
اوايل اسفند ماه تالار ابن سيناي دانشكده پزشكي دانشگاه تهران شاهد حضور دانشجوياني بود كه از سوي بسيج دانشجويي دانشگاه تهران براي سفر به جبهههاي جنگ 8 ساله عراق با ايران آماده ميشدند.
يكي از مقاصد آنها دهلاويه بود؛ جايي كه دكتر مصطفي چمران آنجا شهيد شد. دو سوم صندليهاي سالن تالار ابن سينا از دختران محجبه دانشجو پرشده بود. ظاهرا دختران دانشجو بيش از پسران، علاقهمند به ديدار از جبهههاي جنگ بودند. براي آشنايي اين مسافران ديار شهادت و شهامت لازم بود جلسهاي برگزار شود تا كساني كه درزمان چمران كودكي بيش نبودند پيش از ديدن محل شهادتش با او آشنا شوند.
ابتدا درفيلمي كه راجع به شهيد چمران پخش شد برادرش مهدي چمران از كودكي مصطفي گفت: سال 1311 درنيمههاي شبي، درويشي سراپا برهنه پا به عرصه وجود گذاشت. درآن روز و شب كسي نميدانست اين مولود كيست و چه خواهد شد. نامش را مصطفي گذاشتند. سومين فرزند خانواده بود؛ خانوادهاي كه درمحله عودلاجان تهران در خيابان
15 خرداد خانه داشتند. مصطفي بزرگ شد و به مدرسه رفت.
در دبستان شاگرد ممتاز بود. براي ورود به دبيرستان مانده بود كدام مدرسه محل را انتخاب كند؛ مروي، اميركبير و يا دارالفنون. پدرش دارالفنون را انتخاب كرد. در دبيرستان هم ممتاز بود. به توصيه يكي از معلمانش به دبيرستان البرز رفت. اين دبيرستان پولي بود و پدرش از عهده پرداخت هزينه آن برنميآمد. اما البرز مصطفي را كه شاگرد ممتاز دارالفنون بود پذيرفت.
پس از پايان دبيرستان دركنكور دانشكده فني دانشگاه تهران نيز پذيرفته شد و در رشته الكترونيك به تحصيل پرداخت. سال دوم از آنجا كه جزو شاگردان ممتاز دانشكده بود طبق مصوبه مجلس آن زمان، بهطور اتوماتيك بورس تحصيلي گرفت و به آمريكا رفت. در دانشگاه بركلي كاليفرنيا مشغول تحصيل شد؛ دانشگاهي كه 11 استاد آن جايزه نوبل علمي گرفته بودند. مدارج دانشگاهي را تا مقطع دكترا با موفقيت در رشته فيزيك پلاسما به پايان برد.
او دركنار تحصيل به كار سياسي نيز پرداخت و بنيانگذار حركت اسلامي در آمريكا شد. در خلال كار سياسي و مذهبي با خانمي آمريكايي كه مسلمان شده بود ازدواج كرد و نام پروانه را بر او گذاشت. خداوند 4 فرزند به آنها داد. زماني كه دخترش 8 ساله شد گفت صلاح نميدانم او درآمريكا بزرگ شود. تصميم گرفت به لبنان برود.
حقوق 20 هزار دلاري و آرامش و رفاه زندگي را رها كرد و به جنوب لبنان رفت. خانواده فكر ميكردند او به دانشگاه آمريكايي بيروت رفته و به تدريس خواهد پرداخت اما اينكار را نكرد. به محرومترين بخش لبنان و به ميان شيعيان كه فقيرترين قشر لبنان بودند رفت و مدرسهاي صنعتي را براي آموزش سياسي، ايدئولوژيك و صنعتي تاسيس كرد و 450 يتيم و بچههاي زيرخط فقر را درآن مدرسه پرورش داد.
ادامه سخن در مورد زندگي مصطفي چمران در لبنان را ربابه صدر خواهر امام موسي صدر بهعهده گرفت: همسر و فرزندان چمران وي را دركمك به مردم جنوب لبنان همراهي ميكردند اما بعدا همسرش از او خواست كه به آمريكا بازگردند و مصطفي ترجيح داد به سرپرستي آن 450 كودك ادامه دهد. فرزندانش نيز خواستند كه همراه مادرشان به آمريكا برگردند و دكتر مانع آنها نشد. آنها در آمريكا زندگي بسيار مرفهي داشتند.
روزي كه قرار بود از جنوب لبنان به بيروت و از آنجا به آمريكا بروند همه خانواده حال خاصي داشتند. هر چند وقت يك بار اتومبيل ميايستاد و تمام خانواده پياده شده و گريه ميكردند. اما دكتر در عين ناراحتي بسيار محكم بود. همه دربيروت به منزل آقاي موسي صدر رفتند. حالشان خيلي بد بود.اين جدايي براي همسر و فرزندان دكتر بسيار سنگين بود.
از دكتر پرسيدند چرا بچهها را به آمريكا فرستادي؟ گفت: من پولي نداشتم كه آنها را به مدرسه خصوصي بفرستم، زبان آنها انگليسي بود، آنها درآمريكا همه چيز دارند و بدينسان همسر و فرزندانش دركمال عشق و علاقهاي كه به دكتر داشتند از او جدا شدند. همسردوم دكتر زني لبناني و از خانودهاي ثروتمند بود كه پدرش راضي به اين ازدواج نبود. هر چند دختر خواستار چنين وصلتي بود و دكتر پس از رضايت پدر حاضر به اين ازدواج شد. بعد از نمايش فيلم نخستين سخنران جلسه، هياء اميركمالي يكي از شاگردان دكتر چمران درمدرسه جنوب لبنان بود.
شاگردان چمران
هياء اميركمالي براي اينكه دانشجويان، چمران و كار بزرگي را كه او در لبنان كرده بود بهتر بشناسند ترجيح داد از وضعيت جنوب اين كشور پيش از سفر چمران به آن منطقه بگويد: جنوب لبنان متروكه بود به همين دليل پروانه، همسر دكتر و فرزندانش نتوانستند به زندگي دراين منطقه ادامه دهند و حاضر شدند با وجود عشقي كه به دكتر داشتند از جنوب لبنان بروند.
با آنكه نخستين شيعيان جهان اهل جبل عامل بودند و نخستين حوزههاي تشيع هم درجنوب لبنان بودند اما تقريبا مدرسهاي براي تحصيل فرزندان شيعيان وجود نداشت. هر 7 يا 8 روستا يك مدرسه داشتند. عثمانيها بسياري از مراجع و علماي شيعه را كشتند. شهيد اول و ثاني جزو آنان بودند. آنقدر تعداد مردان كم شد كه زنان درس حوزه را شروع كرده و روستاي جزيم حدود 72 زن مجتهده داشت در حالي كه اكنون اين روستا همه مسيحي ماروني هستند و حتي يك مسلمان درآنجا نيست.
درلبنان 18 مذهب آزاد وجود داشت با شهرها و روستاهاي بسيار عقب افتاده. آب لولهكشي اصلا وجود نداشت. 90 گروه سياسي عرب در اين منطقه فعاليت ميكردند. حداقل 17 حزب مصري، الفتح، الصاعقه، بعث عراق، جبهه العربيه و... در جنوب فعاليت ميكردند. مردم از جنوب با اسرائيل درگير بودند و از پشت هم گروههاي وابسته به حكام عرب آنها را گلوله باران ميكردند.
دور تا دور مؤسسه جبل عامل چمران را همين گروهها گرفته بودند. روزي نبود كه يك جوان از اين گروهها كشته نشود و يا هفتهاي يك بار با ما درگير نشوند. دختران شيعه از حداقل شرايط زندگي هم برخوردار نبودند. دختران با حجاب جنوب لبنان هرگز به مخيلهشان خطور نميكرد كه به دانشگاه بروند اما اكنون اكثر دانشجويان دانشگاههاي لبنان را دختران محجبه تشكيل ميدهند. تلاشهاي چمران بود كه شيعيان را به وضعيت فعلي رساند، مقاومت جنوب لبنان را بهوجود آورد و سيد حسننصرالله نتيجه كار چمران است.
پيش از جنگ 33 روزه و در سالروز بيرون كردن اسرائيل از خاك لبنان در سال 2000 نزد سيد حسن نصرالله در زاحيه بيروت رفتم. دلم شكسته بود، به حسن نصرالله گفتم چرا در سالروز عقبنشيني اسرائيل نام چمران را نياوردي؟ گفت: الان ميگن سيد حسن ايراني است، مقاومت هم ايراني است. اسم چمران را ميآوردم ديگه چي ميگفتن؟ گفتم: هر چه ميخواهند بگويند. امام موسيصدر ايراني بود. چمران ايراني بود. امام موسي صدر سال 1975 گفت: اگر دنيا حق اين مردم ( جنوب لبنان) را ندهد آنها روزي به قدرتي تبديل ميشوند كه امنيت استكبار به خطر ميافتد. چمران مؤسس مقاومت لبنان است.
450 يتيم و بچه زير خط فقري كه چمران با آنها كاركرد اكنون مسئولان و رهبران مقاومت لبنان هستند. چمران براي هريك از اين بچهها لقب تعيين كرده بود. اعراب روي فرزندانشان نام امير نميگذارند چون نام شيوخ عرب است. اما دكتر اسم همه پسرها را امير صدا ميزد مثل اميرحسين، اميررضاو... ، نوبتي بچهها را تا مرز اسرائيل ميبرد. دوربيني داشت كه هميشه با او بود و در عكسها هم معمولا با اين دوربين است. تك تك سربازان اسرائيل را با اين دوربين به بچهها نشان ميداد و از همان كودكي انگيزه مبارزه با اسرائيل را دردل آنها ميكاشت.
هياء اميركمالي ترجيح داد در پايان سخنانش به مطلبي درمورد جوانان ايران اشاره كند. او گفت: ايراني براي خيليها الگو است. نزديك 30 سال است كه ايران محاصره اقتصادي است اما كاري از پيش نبردهاند. قدر امنيتي را كه داريد بدانيد. آمريكا اكنون در شرايط بد اقتصادي است. گرانترين هليكوپترش را به ارزانترين قيمت ميفروشد تا بتواند مشكل اقتصادي اش را حل كند. اسرائيل كه اصلا عددي نيست. نميتواند مقاومت كند. همه چيز را ميتوان با پول خريد اما عزت و استقلال را نميشود. خدا به شما عزت داد آن را ازدست ندهيد.
استراتژي جنگ چريكي چمران جواب داد
سخنران بعدي محمدحسن از اعضاي حزبالله لبنان بود كه براي دانشجويان صحبت كرد. او از بعد جهاني اسلام گفت كه اگر تكميل نشود كامل نخواهد شد. او گفت: خيليها ايراد ميگيرند كه آمريكاي لاتين و لبنان و فلسطين به ما چه! درحالي كه اين بعد جهاني اسلام است. غربيها مفلسند، چيزي ندارند. دنيا منتظر چمرانهاست. خيليها اميدوارند به آمريكا بروند اما چمران بهترين زندگي درآمريكا را رها كرد و به جنوب لبنان و سپس جنگ ايران و عراق آمد. چون او نميخواست نتيجه علمش دراختيار آمريكاييها قرارگيرد. ميگفت اگر مردم لبنان را بيدار كنم ارزش دارد.
سيد حسن نصرالله بارها گفته است كه شاگرد چمران است. اگر چمران نبود ما شيخ راغب حرب، سيدموسوي، سيد حسن نصرالله و حاج عماد مغنيه نداشتيم. حاج عماد آن زمان با گروههاي چپ بود كه چه گوارا الگويشان بود. چه گوارا يك قهرمان بود اما الگوي ما نيست الگوي ما امام حسين ( ع ) است. چرا چه گوارا در دنيا مطرح است اما چمران نيست؟ تقصير ماست.
تجربيات چمران از لبنان به دفاع مقدس ايران و از دفاع مقدس به مقاومت لبنان در سال 2000 و مقاومت 33 روزه 2006 و سپس به غزه رسيد. چمران باني استراتژي جنگ چريكي با اسرائيل بود. اين استراتژي درلبنان جواب دا
در گفت وگو ى « ايران» با فاطمه نواب صفوى
|
|
من و همسرم در سال ۱۳۵۶ در آمريكا به تحصيل مشغول بوديم و در كنار آن در انجمن هاى اسلامى دانشجويان هم فعاليت مى كرديم. يادم هست كه در يكى از سمينارهايى كه اين انجمن برگزاركرده بود، يكى از سخنرانان درباره فعاليت هاى «حركة المحرومين» در جنوب لبنان و نقش امام موسى صدر و شهيد چمران در شكل گيرى مجموعه و تداوم فعاليت هاى آن صحبت كرد و من براى نخستين بار نام دكتر را درآنجا شنيدم. در سال ۵۷ و در آستانه پيروزى انقلاب، ما به ايران بازگشتيم و شهيد چمران هم از لبنان به ايران آمدند. من با نهايت علاقه و دورادور، فعاليت هاى ايشان را دنبال مى كردم تا زمانى كه ماجراى كردستان پيش آمد. از آنجا كه من براى مشاركت در عرصه هاى مختلف، بسيار مشتاق بودم و مى خواستم هركارى كه از دستم برمى آيد براى انقلاب انجام دهم، همراه با بسيارى از كسانى كه همين گونه مى انديشيدند به طرف كردستان به راه افتاديم. قبل از اين كه به كردستان برسم، يك فرد نظامى به شدت از دكتر چمران بدگويى كرد و گفت كه او در لبنان بسيارى از فلسطينى ها را كشته و يا تارومار كرده است و حرفهايى از اين قبيل، رديف كرد.
اين صحبت ها موجب شدند كه من نسبت به شهيدچمران نظرمساعدى نداشته باشم. دكتر درآن برهه زمانى، فرمانده نيروهاى نظامى حاضر در كردستان بودند. نخستين ديدارى كه با ايشان داشتم، به سردى برگزارشد و من در مجموع رغبت چندانى براى همكارى با ايشان درخود احساس نمى كردم.
۲ ماه بعد به لبنان سفر كردم. در اين سفر، همسر شهيدچمران هم همراه من بودند. من در دوران اقامت در جنوب لبنان و به ويژه در محدوده اى كه «حركة المحرومين» سازماندهى شده بود، متوجه شدم كه شهيدچمران در جنوب لبنان منشأ چه خدمات عظيمى بوده اند و به بى پايه بودن سخنان آن فرد نظامى پى بردم و از اين بابت خدا را بسيار شاكر هستم كه ذهن مرا درباره دكترچمران با حقايق آشنا كرد. مردم جنوب لبنان، به ويژه كودكان يتيم، بعد از امام موسى صدر، همه چشم اميدشان به شهيد چمران بود و او را حامى و پدر مهربان خود مى ديدند و اغراق نيست اگر بگويم كه او را تا حد پرستش دوست داشتند. رفع آن ذهنيت منفى نسبت به ايشان و بويژه ارتباط و همراهى با همسر ايشان، نعماتى بود كه در آن سفر نصيب من شدند و درنتيجه، تا زمانى كه دكتر چمران زنده بودند، من دركنار ايشان با دشمنان انقلاب جنگيدم و پس از شهادتشان، ارتباط من با همسر بزرگوار ايشان همچنان ادامه دارد و ايشان يكى از نزديك ترين و صميمى ترين دوستان من هستند.
با توجه به اين كه شما فرزند شهيد نواب صفوى هستيد، برداشت شهيد دكترچمران را درباره اين شخصيت در قالب خاطراتى بيان كنيد.
شهيد چمران به پدر من علاقه بسيارزيادى داشتند. روزى به من گفتند، «من پدرت را خيلى دوست دارم. روزى كه آنها را خاك كردند و در قبرستان مسگرآباد تهران به خاك سپردند، من كه هنوز نوجوان بودم، هرروز نزديك غروب به آنجا مى رفتم و با آنكه محوطه به شدت تحت كنترل مأموران بود، به هرنحوى خود را به داخل قبرستان مى كشاندم و سرمزار آنها مى رفتم و گريه مى كردم.» شهيد چمران در دورانى كه لبنان بودند، از زبان امام موسى صدر درباره پدرم حرف هاى زيادى شنيده بودند. مى دانيد كه پدر امام موسى صدر يعنى آيت الله سيدصدرالدين صدر از حاميان پدرم و با فعاليت هاى فدائيان اسلام موافق بودند.
همكارى شما با شهيدچمران و مأموريت هاى محوله از سوى ايشان به شما در ايام جنگ تحميلى، چگونه بود و آيا به دليل آنكه خانم بوديد، ازنظر نوع مأموريت ها براى شما محدوديت خاصى قائل مى شدند؟
شهيد چمران هنگام محول كردن مسئوليت و مأموريت به افراد، به قابليت وى در انجام آن كار توجه داشتند و جنسيت در اين زمينه، ملاك نبود. در آغاز جنگ تحميلى، از من براى شركت درجشن ملى ليبى دعوت شده بود. من با توجه به اتهامى كه در قضيه ربوده شدن امام موسى صدر متوجه سران كشور ليبى بود، ابداً تمايلى به شركت دراين جشن و دعوت آنها نداشتم، اما دكتر چمران مرا ترغيب كردند كه بروم و تا جايى كه امكان دارد درباره ربوده شدن امام موسى صدر، موضوع را پيگيرى كنم. بعد هم چون چندين بار با امام موسى صدر به ليبى رفته بودند، درباره آن كشور و اوضاع سياسى و فرهنگى آنجا و شيوه هايى كه بايد براى مواجهه با سران آنجا در پيش بگيرم، نكاتى را متذكر شدند. محول كردن اين مأموريت به من در ايامى صورت مى گرفت كه كسى جرأت نمى كرد مأموريت صحبت با قذافى و طرح ربوده شدن امام موسى صدر با او را حتى به يك مرد محول كند چه رسد به يك زن! چون اين طور شايع شده بود كه اگر كسى درباره اين موضوع با قذافى صحبتى بكند، بعيد است كه جان سالم به در ببرد، اما شهيد چمران با نهايت اطمينان، اين مأموريت را به من محول كردند كه به لطف خدا با موفقيت انجام شد.
|
من در لبنان بودم كه خبر شروع جنگ را شنيدم و به سرعت خود را به ايران رساندم و سراغ دكتر چمران را گرفتم. به من گفتند كه ايشان در خوزستان است. خود را به آنجا رساندم و ديدم كه در استاندارى خوزستان مستقر شده اند. به دكتر گفتم كه مى خواهم در كنار برادران در دفاع از كشور سهيم باشم. ايشان بى درنگ دستور دادند اسلحه در اختيار من قرار گيرد و اطلاعات لازم را به من بدهند. بعد هم به من وتعدادى از برادران مأموريت «تك زنى» را محول كردند. «تك زنى» به اين معناست كه ما در موانعى كه دشمن حضور نظامى و تسليحاتى وسيعى داشت، به صورت پراكنده و گاهى به سوى آنها شليك مى كرديم و تا حدى جرأت پيشروى را از آنها مى گرفتيم و همين امر، فرصت بيشترى را براى ما فراهم مى ساخت. چند ماه بعد هم، شهيد چمران، تهيه گزارش از خطوط را به من محول كردند كه انجام اين كار به وسيله يك زن هم يكى از سنت شكنى هاى ايشان بود.
درباره طبع لطيف و رفتار توأم با رأفت و مهربانى ايشان سخن بسيار گفته اند. تحليل شما از اين نكته چيست؟
اگر كسى شهيد چمران را از نزديك مى شناخت و با روح لطيف ايشان آشنا مى شد، در واقع نمى توانست باور كند كه ايشان فرمانده نظامى و مرد جنگ باشند. شهيد چمران مصداق جمع اضداد بودند. يك بار پس از عملياتى، يكى از رزمندگان به صورت يك اسير عراقى سيلى زده بود. شهيد چمران به شدت برآشفتند و نسبت به اين برخورد، واكنش نشان دادند. شهيد چمران هرگاه براى حمله فرمان مى دادند، خود به همراه سربازان ساده و بسيجيان درخط مقدم مى جنگيدند. روزى ايشان همراه با «يوسف مرتضى» كه از رزمندگان جنبش امل بود و براى شركت در دفاع از ايران آمده بود، فرمان دادند يكى از تانك هاى دشمن را كه در برابرشان بود، بزند. گلوله آر.پى.جى با گوشه تانك اصطكاك پيدا مى كند و از همين رو تانك منفجر نمى شود و ناگهان تعدادى سرباز عراقى از تانك بيرون مى آيند. شهيد چمران فرمان مى دهندكه به آنها شليك نشود، اما افراد تحت امر ايشان ظاهراً صداى ايشان را نمى شنوند و شليك مى كنند و آن سربازها كشته مى شوند. از آن پس هرگاه دكتر درباره اين حادثه صحبت مى كردند، ناراحتى و اندوه خاصى در چهره و سخنشان مشهود بود. كسى كه نسبت به سربازان دشمن تا اين حد مهربان و رئوف است، بديهى است كه نسبت به افراد خودى چه نگاه ونگرشى دارد. من خود بارها مشاهده كردم كه وقتى بسيجى ها با ظاهرى خاك آلود از خط مقدم برمى گشتند، شهيد چمران با عشق و علاقه يك پدر، آنها را در آغوش مى گرفت و آرام مى كرد. جان بچه ها براى دكتر مهم بود وبه دست آوردن بيشترين نتيجه با كمترين تلفات، پيوسته براى ايشان در درجه اول اهميت قرار داشت. يك بار دكتر با بنى صدر اختلاف نظر و مشاجره شديدى پيدا كردند. بعد از جلسه، علت مشاجره آنها را سؤال كردم. دكتر گفتند، «مثل اين كه براى اين آقا، جان بچه ها اهميت ندارد. او پيشنهاداتى مى دهد كه مستلزم دادن خسارت هاى سنگين است». به دليل همين نگرش است كه در تاريخ جنگ تحميلى، بهترين نتايج با كمترين تلفات و موفقيت هاى بسيار بالا در عملياتى كه زير نظر ستاد جنگ هاى نامنظم و فرماندهى شهيد چمران انجام شده اند، به دست آمده اند.
شما غير از انجام مأموريت هاى نظامى، ظاهراً به ثبت وقايع هم مشغول بوديد. در اين باره به نكاتى اشاره كنيد.
بله، من به موازات انجام وظايفم، به عكسبردارى از سوژه هاى جنگى، اعم از مناطق جنگى و عمليات رزمندگان و نيز برخى از مناظر طبيعى هم مى پرداختم. دكتر چمران در اين مورد مرا بسيار تشويق مى كردند و معتقد بودند كه اين تصاوير به عنوان اسناد جنگ باقى خواهند ماند. هر وقت تصاويرى را كه از كوه، دشت يا گل ها گرفته بودم به ايشان نشان مى دادم تا مدت ها به آنها خيره مى شدند و با علاقه و رغبت خاصى آنها را تماشا مى كردند. روحيه عرفانى بسيار لطيفى داشتند.
ويژگى هاى بارز شخصيت شهيد چمران از نظر شما كدامند؟
ويژگى هاى بارز ايشان فراوانند. اولاً ايشان جاذبه قوى و فوق العاده اى داشتند و افراد در همان ديدار اول، شيفته ايشان مى شدند. حتى دشمنان و بدخواهان دكتر هم ناخواسته جذب مى شدند. من شاهد بودم كه بسيارى از بزرگان كشور هم، ايشان را صميمانه دوست داشتند. خانم دكتر مى گفتند كه يك بار در اوايل جنگ، مقام معظم رهبرى به جبهه آمده بودند و سر سفره صبحانه و در حضور دكتر و برخى از فرماندهان و رزمندگان فرمودند، «من دكتر چمران را از برادرم هم بيشتر دوست دارم.» همسر شهيد چمران مى گويند كه بعد از دكتر پرسيدم، «آيا واقعاً آقاى خامنه اى شما را از برادرشان بيشتر دوست دارند؟» و دكتر جواب داده بود، «بله، لطف ايشان نسبت به من از لطف يك برادر نسبت به برادرش، بسيار بيشتر است.»
|
دكتر چمران پيوسته خود را با سربازان و بسيجيان ساده، همسان مى ديدند و هميشه آماده نبرد با دشمن بودند. هيچ چيز به اندازه نشست هاى توجيهى و برنامه ريزى پشت جبهه، شهيد چمران را كسل نمى كرد و هنگامى كه مجبور مى شدند در آن نشست ها حاضر شوند، پيوسته لحظه شمارى مى كردند كه آن نشست تمام شود و ايشان بتوانند خود را به خطوط مقدم جبهه برسانند و همپاى رزمندگان بجنگند. حتى در روزهايى هم كه نبرد جريان نداشت، ايشان در مقر فرماندهى نمى ماندند و قدم زنان يا با ماشين به خطوط سر مى زدند و با بچه ها ملاقات مى كردند.
رفتار و سلوك ايشان در محيط خانوادگى چگونه بود؟
در ابتدا بايد عرض كنم كه ايشان هنگام اقامت در آمريكا ازدواج كردند. مادر همسر دكتر روحيه و مشرب عرفانى داشت و دكتر به دليل همين ويژگى، علاقه خاصى به اين خانم داشتند. شهيد چمران از ازدواج اولشان صاحب چهار فرزند شدند كه يكى از آنها در زمان اقامت دكتر در لبنان، در استخر خفه شد و از دنيا رفت و اين مسأله اسباب تأثر شديد ايشان شد. خانم دكتر تا مدتى در لبنان بود، اما هنگامى كه اوضاع لبنان بحرانى شد، تصميم گرفت به آمريكا برگردد و از دكتر گلايه كرد كه چرا به فكر فرزندانمان نيستيد؟ دكتر در پاسخ گفتند، «تمام بچه هاى جنوب لبنان فرزندان من هستند و من فرقى بين آنها و فرزندان خود نمى بينم.» اين خانم بعد از مدتى از دكتر جدا شد. چندى بعد، دكتر به توصيه امام موسى صدر با خانم «غاده جابر» كه اهل جنوب لبنان بودند، ازدواج كردند. درمحيط خانواده، مهم ترين ويژگى دكتر اين بود كه هيچ وقت به همسرشان تكليف نكردند كه حتماً بايد از لبنان به ايران بيايند و يا در ايران، همراه ايشان به جبهه بروند و خانم جابر، همه اين كارها را براساس ميل ورغبت خود انجام مى دادند. دكتر در منزل بخش زيادى از كارها را خودشان مى كردند. مثلاً به ياد دارم يكى دو بار كه به منزلشان رفتم، ديدم دكتر مشغول ظرف شستن هستند. هنگامى كه دكتر مى خواستند با اين خانم ازدواج كنند، خانواده شان كه از ثروتمند ترين افراد جنوب لبنان بودند به ايشان گفتند «شما دخترى را به همسرى انتخاب كرده ايد كه دست به سياه و سفيد نزده و صبحانه اش را هم حتى خدمتكار در رختخواب براى او مى برد و بعد هم اتاقش را مرتب مى كند.» دكتر جواب مى دهند، ممكن است من نتوانم براى دختر شما خدمتكار بگيرم كه اين كارها را انجام دهد، اما قول مى دهم كه خودم هميشه قبل از بيدار شدن ايشان صبحانه اش را آماده و اتاقش را مرتب كنم.» و تا پايان عمر هم به اين عهد خودشان پايبند بودند.
|
من ايشان را آخرين بار، دو هفته قبل از شهادت در مقر جنگ هاى نامنظم ديدم. در آن ملاقات قسمت هايى از يك مقاله را كه در مورد «شهادت» نوشته بودم، براى ايشان خواندم و دكتر به آرامى اشك مى ريختند. در مقطعى كه در كنار ايشان به انجام امور محوله مشغول بودم، نكاتى را آموختم كه در تمام عمر به كارم خواهند آمد. البته من شاگرد خوبى نبودم، ولى خيلى چيزها از ايشان ياد گرفتم و خدا را شكر مى كنم كه اين فرصت و نعمت را به من ارزانى داشت. تمام كسانى كه توانسته اند براى مدت هر چند كوتاهى در كنار شهيد چمران باشند، همين تأثير را از ايشان گرفته اند. انسانى به غايت مخلص، آگاه و مؤمن بودند كه به شدت بر ديگران تأثير مى گذاشتند.
شهادت ايشان هر چند آرزوى قلبى خودشان بود، اما ضايعه جبران ناپذيرى براى انقلاب بود و هست. روحش شاد و روانش با صالحان و برگزيدگان محشور باد.
مقدمه ای ندارم. می گفت از قدیم الایام ، وقتی كه روی نیمكت های چوبی دبستان تلمذ می كردیم ، هروقت بازرسی به مدرسه می آمد و می پرسید: می خواهید چه كاره بشوید؟
می گفتیم: آقا اجازه! مهندس ؛ دكتر.
- چرا؟
- پل بسازیم ، جاده درست كنیم ، مشهور بشویم.
بعد هم برای خودمان فكر می كردیم مهندس می شویم و خیلی پول گیرمان می آید ؛ ماشین می خریم ، خانه بزرگی می سازیم قد خانه وكیل و نماینده شهر ، مثل خانه مهندس ... با تعدادی كلفت و نوكر. در آن روزگار در اذهان ما و در ته خط و انتهای آرزوهایمان ، میل و نیل به آسایش و آرامش بود ؛ آن هم از طریق تحصیلات عالی. به هر حال گذشت ... و نمی دانم كه با كدام نیت و آرزو بود كه من دانشجو شدم.
در دشت بین ابوحمیظه و سوسنگرد به محاصره تانك های دشمن درآمدیم. شلیك ها بی امان بود و پیاپی ؛ همه روی زمین ولو شده بودیم. آن طرف یكی ایستاده ، از این طرف به آن طرف می دوید. با خودم گفتم حتمآ موجی است. مقاومت ادامه داشت. نزدیكم شد. لبانش از شدت تشنگی ترك ترك شده بود ؛ مثل دشت خشك روستایمان. عرق ها و گرد و خاك پیشانی اش بر روی ابروانش لایه ای از گل نشانده بود. خاك نشسته بر سر و لباسش حكایتی بود از بی وقتی اش. جالب شده بود. آدم خاكی هم دیدیم!
گرسنگی و شدت خستگی و حجم آتش رمقی برایمان نگذاشته بود. در همین حال به فكر فرو رفتم: «خدا خیلی به من توفیق داد كه راحتی شهر و صندلی دانشجویی را رها كردم و سر از اینجا درآوردم. عجب توفیقی!» به خودم بالیدم و كلی كیف كردم. شدت آتش تیربار تانك و سوت خمپاره از فكر بیرونم آوردند.
یك ساعت مانده به غروب ، از شدت آتش كاسته شده بود. همان آقای خاك آلود كه فكر می كردم قبلآ كارگر یا كشاورز بوده ، نزدیكمان شد. در دستان غرق در خاكش كنسروی بود. لایه خاك نشسته بر سر قوطی را با گوشه لباسش پاك و با سرنیزه آن را باز كرد. پاهایش را به سختی جمع كرد و سرپا نشست. آن را بین خودمان گذاشت تا شش نفری دلی از عزا درآوریم!
روبرویم بود. نگاهم را از زیر لایه های خاكی كه بر روی شیشه های عینكش نشسته بود عبور دادم و زل زدم به چشم هاش. چقدر آرام بودند و نافذ! چشم هایم را بر هم زده و گردشان نمودم. اشتباه نمی كردم! خود خودش بود. دكتر چمران ، وكیل مجلس ، وزیر دفاع ، نماینده امام (ره) ، سردار فاتح پاوه ، فارغ التحصیل رتبه اول الكترونیك دانشگاه تهران ، دكترای برتر فیزیك پلاسما بركلی امریكا. الآن در امریكا می توانست برای خودش هواپیمای شخصی و كشتی تفریحی داشته باشد و در ویلای قصر مانندش در كالیفرنیا ، با چندین ندیمه و شاگرد و آشپز مخصوص روزگار خوشی را بگذراند.
باقی قصه زندگیش را شنیده بودم و بلد بودم. احساس كردم در مقابلش چقدر كوچك شدم و حقیر. وقتی استاد مطهری در كلاس درس ، خصایل و صفات امام علی علیه السلام0 را بیان می كرد و در آخر می گفت: «علی علیه السلام جمع اضداد است» با خود می گفتم كه او مافوق بشر است و الآن شیعه به سختی می تواند این بشود.
بین بچه یتیمان شیعه جبل عامل بر روی زمین نشسته و با آنها بازی می كرد. گاهی از سر و كولش بالا می رفتند. یكی عینكش را برمیداشت و دیگری ریشش را می كشید. آن بچه ها نیم دانستند این همان كسی است كه سرویس های ترور اسرائیل ، در به در به دنبالش بودند و اسمش لرزه بر تن فرماندهان اسرائیلی و مزدوران آنها می انداخت. برجسته و زبده ترین چریك دوره های پارتیزانی كلاس های عبدالناصری مصری! زاهدی كه وقتی در خانه اش در امریكا ، در گوشه خلوتی مشغول مناجات است ، ورود دوستان را به خانه احساس نمی كند. عجب انزوایی! اما همین عارف گوشه گیر در روز بعد ، برای تدارك تظاهرات ضدرژیم ، فاصله 500 كیلومتری بین دو ایالت امریكا را درمینوردد ، تحصن می كند ، كتك می خورد و سخنرانی می كند. چه اكتیو است!
وقتی تانك ها به 150 متری ما رسیده و شروع به شلیك همزمان نمودند ، در آن دشت صاف در به در دنبال بوته ای بودم و سنگی. بر روی زمین پهن شده و چنگ هایم را در آن فرو كردم. اما او را دیدم. ایستاده می دوید. صدا می زند: «حسین! تانك دست راستی مال تو ، تانك دست چپی را من می زنم.» انگار روح و جسم این مرد از پولاد است! شاید.
اما همسرش غاده جابر ، دختر تاجر ثروتمند لبنان كه با وجود مخالفت پدر و مادرش ، دلبسته این دكتر آواره شده بود تعریف می كرد: «وقتی مصطفی سر بر سجده میگذاشت ، هق هق او مرا یاد گریه طفل برای شیر مادر می انداخت.» چه روح شكننده و لطیفی! عجب جمع انضدادی است این آقای دكتر ما و شاگرد مكتب خانه امام علی علیه السلام.
اولش خدمتتان عرض كردم دلم می خواست دكتر شوم ، مهندس ، وكیل و شاید هم وزیر و خانه بزرگی بسازم با كلی نوكر و كلفت. مصطفی مهندس ، دكتر و بالاخره وزیر شد. اما غاده جابر می گفت: «بعد از شهادت دكتر خانه نداشتیم ؛ در منزل این و آن بودم و برخی شب ها را در كنار مزار مصطفی به صبح می رساندم. عجب ماجرایی!
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید / شب را چه گنه؟ حدیث ما بود دراز


